loading...

پروازِ قاصدک

بازدید : 63
چهارشنبه 27 اسفند 1398 زمان : 2:40

ونسان ویلم ون‌گوگ¹ عزیز؛

سلام!

مدت‌ها بود که دلم می‌خواست برایت نامه‌ای بنویسم و اکنون که در حال نوشتن این کلمات هستم، سر از پا نمی‌شناسم. باید اعتراف کنم که هیجان‌زده هستم و من در چنین وقت‌هایی بسیار ورّاج می‌شوم؛ پس اگر خسته یا بی‌حوصله هستی، توصیه می‌کنم که نامه را به درون پاکتش برگردانی و سر فرصت که احساس بهتری داشتی، به سراغ آن بیایی.

ون‌گوگ عزیز؛

شاید تو مرا نشناسی اما من تو را مانند گتسبی بزرگ² که بار‌ها مطالعه‌اش کرده‌ام، از برم. می‌دانم که از دورهٔ جوانی‌ات دل خوشی نداشتی؛ می‌دانم که عاشق رنگ زرد و گل آفتاب‌گردان بودی؛ در زندگی با شکست‌های بسیاری مواجه شدی و دو چیز را می‌پرستیدی: «نقاشی و برادرت، تئو!».

آخ! چقدر دلم می‌خواست اینجا بودی؛ با یکدیگر دربارهٔ‌ی جادوی سبک امپرسیونیسم³ بحث می‌کردیم؛ از کافه‌های شبانهٔ‌ فرانسه و گل‌های آفتاب گردان پرتره می‌کشیدیم؛ نقاشی می‌کردیم تا جایی که بمیریم(!) حتی اگر بدانیم که تابلوهایمان شاید هیچگاه دیده نشوند و در کنج خانه خاک بخورند!

این نامه را نوشتم تا به تو بگویم که نقاشی‌هایت فوق‌العاده‌اند! آن‌ها آدمی‌را مسخ می‌کنند و اگر کمی‌بیشتر به آن‌ها خیره شوی، می‌توانی اجزای زندهٔ درون آن را ببینی. اگر کسی درباره‌ی تابلوهایت، نظری خلافِ این دیدگاه را گفت، به او توجّه نکن چون احتمالاً او درکی از هنر ندارد!

نگران نباش، ون‌گوگ عزیز.

در عمر کوتاه سی و هفت‌ ساله‌ات کسی زیبایی شب‌های پر ستاره⁴، درختان سرو⁴ و سیب‌زمینی خواران⁴ را ندید اما اکنون نام تو زبانزد هنر دوستان جهان است و تابلوهایت بر در و دیوار موزه‌ها و خانه‌ها نصب شده است.

ونسان ون‌گوگ عزیز،

تو نقاشی را می‌پرستیدی؛ زبان رنگ‌ها را می‌شناختی؛ تمام داراییِ اندکت را خرج تهیه‌ی ابزار نقاشی می‌کردی؛ برای هنر نقاشی ارزش قائل می‌شدی و شاید به همین دلیل است که در نیمکرهٔ راست مغزم ورطه‌ی وسیعی را اشغال کرده‌ای.

عذر می‌خواهم که نمی‌توانم بیش‌ از این برایت بنویسم. کتاب‌هایم انتظارم را می‌کشند و باید بروم. آخر می‌دانی؟ من یک کنکوری هستم. البته شاید الان منظورم از کنکوری بودن را نفهمی! در نامهٔ بعدی برایت شرح خواهم داد.

به برادر دوست‌داشتنی‌ات، تئو، سلام من را برسان و از طرف من بابت حمایت‌های بی‌دریغی که از تو کرد، تشکر کن.

بدرود.

۲۶اُم اسفند ماه ۱۳۹۸

«دوستدار تو: قاصدک»

1- وَنسان ویلِم ون‌گوگ، نقاش حاذق هلندی است که در سبک امپرسیونیسم مهارت داشت. از ۲۷ سالگی به طور جدی قدم در وادی هنر نقاشی گذاشت و تا پایان عمر ۳۷ سالگی خود، ۱۶۰۰ اثر خلق کرد و در پایان، با خودکشی به زندگی خود پایان داد.

2-دومین رمان بزرگ قرن بیستم، اثرِ اسکات فیتز جرالد

3-سبکی از نقاشی که در آن عموماً از رنگ‌های روشن استفاده می‌شود و نقاش سعی می‌کند با ترکیب رنگ‌ها و ضربات شکسته و پی در پی قلمو، زاویهٔ نور را نمایش دهد. ترکیب رنگ در این سبک بدینگونه است که مثلا برای به کار بردن رنگ نارنجی، زرد و قرمز با هم ترکیب نمی‌شوند بلکه این دو رنگ در کنار هم در تابلو به گونه‌ای به کار می‌روند که به بیننده حس رنگ نارنجی را القا کنند. (فکر کنم خیلی کامل توضیح دادم!)

4-نام چند اثرِ مشهور از ونسان ون‌گوگ

پ.ن: متشکرم از آقاگل بابت این چالش که سبب شد حرف‌هام رو به نقاش مورد علاقه‌ام بگم. :)

​​​​​​البته این شخصیت غیر واقعی نیست! اما خب واسه زمان‌های دور بوده دیگه... D:

دعوت می‌کنم از فیونای عزیزم که اونم یه نامه بنویسه.

پ.ن۲: این نامه، اول قرار بود برای فیتز ویلیام دارسی و الیزابت بنت(شخصیت‌های رمان غرور و تعصب) نوشته بشه. اما نظرم عوض شد. احتمالا نامه‌ی بعدی رو برای این دو نفر بنویسم!

پ.ن ۳: واسه نوشتن این نامه وقت زیادی گذاشتم. فکر کنم امروز برای جبران زمان از دست رفته و درس‌های تلنبار شده، مجبورم تا دیر وقت بیدار بمونم! اما ارزشش رو داشت.

کرونا و اقتصاد ایران
بازدید : 86
چهارشنبه 27 اسفند 1398 زمان : 2:40

صبر کن!
بالأخره یک روز
خورشید، چارقدِ شفقش را خواهد پوشید،
هنجار عادت را خواهد شکست و
و از مغرب صبح تو
دستِ آشنایی تکان خواهد داد.
سپس نسیمی‌بهاری به قبرستان اندیشه‌ات
دست نوازش خواهد کشید،
باران خواهد بارید
و نهال اندیشه‌ات از دل تاریکی سبز خواهد شد.
خدا را چه دیدی؟
شاید در این جهان _که به کویر خشکی می‌ماند_ صاحبِ باغی خرم شدی.
اما صبر کن.

بالأخره یک‌ روز، عادت گوشه‌ای کز خواهد کرد و با وحشت به تماشا خواهد ایستاد.
به تماشای اینکه چگونه خورشید از مغرب طلوع می‌کند؛
لا به لای گیسوان گَوَن، شکوفه‌های صورتی می‌رویَد؛
برگ‌های پاییزی به جای سقوط، صعود می‌کنند؛
دریاها به رودخانه‌ها می‌ریزند
و انسان‌ها هر روز جوان‌تر می‌شوند تا جایی که جنینی می‌شوند که مرگشان در بطنِ مادر رقم می‌خورد.

-قاصدک/ بخشی از دلنوشتهٔ «عادت می‌کنیم»

​​​​

پ.ن: حالا که دارم به ماه‌های آخرِ کنکوری بودن نزدیک می‌شم، خوابم شده مثل زرافه! یعنی در روز سه دقیقه در سه مرحله! :)

خواب و خوراک نذاشته که برامون.

نامه‌ای به ونسان ون‌گوگ
بازدید : 98
سه شنبه 19 اسفند 1398 زمان : 10:01

گر تن بدهی؛ دل ندهی کار خراب است
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است

گر دل بدهی؛ تن ندهی باز خراب است
این بار نه جام است و نه نوشابه... سراب است

دریا بشوی چون به دلت شور عبور است
نوشیدن یک جرعه ز جام تو عذاب است

باران بشوی چون که تنت بر همه جاریست
کی تشنه شود سیر... فقط نام تو آب است

اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند
چون دغدغه مردم این شهر حجاب است

تن را بدهی.. دل ندهی فرق ندارد...
یک آیه بخوانند گناه تو ثواب است

اصلا سخن از تجربه و علم و توان نیست
شایسته کسی است که با حکم و خطاب است

در دولت منصور که یک سکه حساب است
تنها سند ساخت یک صومعه خواب است

اینجا کسی از مرگ بشر ترس ندارد
ترس از شب قبرست و سوال است و جواب است

ای کاش که دلقک شده بودم و نه شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است

-فروغ فرخزاد

بازی جدید BATTLEFIELD V
بازدید : 68
دوشنبه 11 اسفند 1398 زمان : 1:31

توی فضای مجازی یکی به کرد بودنش افتخار می‌کنه، یکی به ترک بودن و دیگری به لر بودن.

به نظرم چنین تفکری بیهوده‌اس!

آدم باید به انسان بودنش افتخار کنه.

هرچند که انسان بودن هم افتخار چندانی نداره!

کافیه یه نگاه به اطرافتون بندازید تا منظورم رو متوجه بشید.

حضرت باری، خالق شوخ‌طبع!
بازدید : 42
دوشنبه 11 اسفند 1398 زمان : 1:31

مردم باید بدانند که نیاز همگانی برای ماسک وجود ندارد و در صورت نیاز نیز ماسک معمولی کفایت می‌کند. این توصیه سازمان بهداشت جهانی هم هست اما متاسفانه بی توجهی به این مساله به هجوم مردم برای خرید ماسک و بازار سیاه آن منجر شده است.

این رو در یک سایت خبری دیده بودم.

امروز هم یکی از دانش‌آموزان می‌گفت:

-واقعا نمی‌خوان یه فکری به حال آزمون قلمچی ۹ اسفند بکنن؟ اینهمه دانش‌آموز قراره ۴ ساعت بشینیم وَرِ دل هم!

و دیگری دنباله‌ی حرفش را گرفت:

-آره. کاش یه کاری کنن که بشه توی خونه و پشت سیستم، آزمون بدیم.

و من فقط تماشا می‌کردم، تعجب می‌کردم و گاهاً خنده‌ام می‌گرفت.

تماشای اینکه انسان‌ها چگونه برای بقا خود را به آب و آتش می‌زنند، عجیب است؛ خیلی عجیب!

پ.ن: نتوانستم بیش از این با میلِ به پست‌گذاری‌ام مخالفت کنم. تا روزِ کنکور حضور خواهم داشت، اما کمرنگ.

پ.ن۲: در این آشفته‌بازار، دلم بیش از همه برای پزشکان، پرستاران و کادر بیمارستان‌های ایران می‌گیرد...

ما در خانه پناه می‌گیریم،

مردم بی‌احتیاطی و بی‌عقلی می‌کنند،

این وسط، چند نفر بیگناه می‌میرند.

به چی باید افتخار کرد؟
بازدید : 38
دوشنبه 11 اسفند 1398 زمان : 1:31

۱۵۸ روز و ۱۴ ساعت و ۱۰ دقیقه مانده به چیزی که دوست دارم هر چه سریع‌تر از شرّ آن خلاص شوم :)

اگر کسی هست که اینجا را می‌خوانَد، به احترامش لازم دانستم که بگویم ۱۵۸ روز آنلاین نخواهم شد.

بدرود.

ایستاده
«ابر و باد و ماه و خورشید و فلک»، از کار
زیرِ این برفِ شبانگاهی
بدتر از کژدُم،
می‌گَزَد سرمایِ دی ماهی.
کرده موج برکه در یخْ برف
دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف،
اما
در عبور است از زمستان دانهٔ گندم.

محمدرضا شفیعی کدکنی_۱۳۷۳

پ.ن: چقدر هم که آنلاین نمی‌شوم!

حداقل هفته‌ای یک بار، بی‌اراده به اینجا سرک می‌کشم. اما فعلاً خاموش خواهم بود.

به چی باید افتخار کرد؟

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 11
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 23
  • بازدید کننده امروز : 24
  • باردید دیروز : 11
  • بازدید کننده دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 40
  • بازدید ماه : 289
  • بازدید سال : 1145
  • بازدید کلی : 2568
  • کدهای اختصاصی