loading...

پروازِ قاصدک

بازدید : 386
جمعه 8 خرداد 1399 زمان : 2:24

در مسیری که نمی‌شناختم، بی‌هدف راه می‌رفتم.

مدتی بعد بنایی را دیدم که مقابل آن، تمام انسان‌های جهان صف بسته بودند. هر چه سعی کردم انتهای صف را ببینم، نتوانستم. به سمت یکی از مردانی که داخل صف بود و به نظر می‌رسید زبانم را بلد باشد رفتم و گفتم:
-سلام. صف نذری است؟!
چپ چپ نگاهم کرد.
-علیک سلام‌. نه خیر! صف کارواش است.
-کارواش؟! مگر شما ماشینید؟
خندید.
-نمی‌دانم. شاید!
-چرا صف بسته‌اید؟ در آن بنا چه خبر است؟
-گفتم که! کارواش است. مغزهایمان را شست و شو می‌دهند.
-شست و شوی مغزی؟! مگر می‌شود؟!
-می‌بینی که می‌شود.
-چه ماده‌ی پاک‌کننده‌ای این توانایی را دارد؟
-فرمول سرّی‌اش پیچیده است. کمی‌رسانه؛ مقدار زیادی تاریخ؛ به علاوه‌ی چیزهای دیگری که خدا می‌‌داند! اندکی هم زرق و برق به آن می‌افزایند تا از ظاهر زشتش کاسته شود.
با گیجی اطرافم را نگریستم. چند متر آنطرف‌تر، بنایی را دیدم که اطرافش هیچ آدمیزادی یافت نمی‌شد. به آنجا اشاره کردم و پرسیدم:
-آن بنا چیست؟ یک کارواش متروکه؟
-نه. آنجا بنای روشن فکریست. مغز را روشن می‌کنند.
-خب چرا کسی خواستارش نیست؟
-روشن شدن مغز که به درد نمی‌خورد! اصل، پاکیزه بودن مغز است وگرنه چراغ را که دیگران هم می‌توانند برایمان نگاه دارند و مسیرمان را روشن سازند.
-منظورت از دیگران چیست؟
-خانواده، دین، عرف جامعه، نوشته‌هایی از گذشته و واجدان قدرت.
-اینطور که به نظر می‌رسد، انگار بارِ اولت نیست که به کارواش مراجعه می‌کنی!
باز هم خندید.
-بله. با احتساب اینبار، می‌شود دفعه‌ی سوم.
کمی‌نگاهش کردم. سپس بدون هیچ حرفی به راه افتادم. چند ساعتی طول کشید تا اینکه به انتهای صف رسیدم. ایستادم و مانند دیگران منتظر ماندم.

دابل اکسپوژر جنگل ومرد
برچسب ها
بازدید : 55
چهارشنبه 6 خرداد 1399 زمان : 6:23

#خانم زهرا

بزرگ‌ شدن یعنی اینکه دیگه با دیدن کارتون winx هیجان‌زده نمی‌شم. بزرگ شدن یعنی اینکه وقتی امروز صبح موهای خواهرم رو می‌بافتم، دیدم دو تار سفیدِ بین موهاش شده سه تا. بزرگ شدن یعنی دیدنِ اینکه مادربزرگم جدیداً موقع ظرف شستن و آشپزی کردن، روی یه صندلی می‌شینه تا زانوش درد نگیره. بزرگ شدن یعنی با دلهره شمردن چروک‌هایی که کم کم داره به صورت مادرم اضافه می‌شه. بزرگ شدن یعنی همین که چند ماه پیش، روتختیِ صورتیِ پرنسسیم رو با روتختی ساده‌ی سیاه-سفید جایگزین کردم. بزرگ شدن یعنی اینکه روز به روز تصمیم‌هام داره شکل منطقی بودن به خودش می‌گیره. بزرگ شدن یعنی اینکه دیگه وقتی اشتباه می‌کنم نمی‌گن «حالا بچه‌اس. اشکال نداره.»؛ می‌گن «از سنت خجالت بکش». بزرگ شدن یعنی زمانی که دیگه من نیستم که از دیگران انتظار دارم، بلکه دیگرانند که از من انتظار دارن. بزرگ شدن یعنی اینکه وقتی دلم از تمام انسان‌ها می‌گیره، نمی‌تونم برم توی چادرِ خاله‌بازیِ رؤیاییم که تمام بچگیم اونجا گذشت؛ چون دیگه توش جا نمی‌شم.

بزرگ شدن یعنی دقیقاً همین که دیروز به جای گفتنِ «کاش زودتر بزرگ بشم»، گفتم «کاش دوباره بچه بشم».

تائه ایکس رو دیده 😲😲😲😲
بازدید : 45
دوشنبه 28 ارديبهشت 1399 زمان : 18:23

آرامش

يكشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۲:۵۱ ب.ظ

پیش از خوندن این پُست، بد نیست اگر این قسمت رو که جدیداً به منوی وبلاگ اضافه کردم، بخونید تا دچار سردرگمی‌نشید. از این به بعد، شکل پُست‌ها یکم عوض می‌شه. دلیلش هم بماند!

#ویلیام

هی نشسته‌اند و زیر گوشم وِر می‌زنند. آدم‌ها را می‌گویم. وِر وِر وِر! با خود نمی‌گویند به قیافه‌ی زاقارت این پسر می‌خورد که بخواهد تلاوت‌های ما را گوش کند؟! اصلاً مگر چند پاره استخوانِ به هم مفصل شده و تعدادی ماهیچه تا چه اندازه می‌توانند خستگی نا‌پذیر باشند؟!

کاسهٔ صبرم که متلاشی می‌شود رشتهٔ سخنانشان را پاره می‌کنم، انگشت اشاره‌ام را می‌گذارم روی بینی‌‌ خود، چشمانم را گرد می‌کنم و صدایی مثلِ «ش‌ش‌ش‌شـــ....» از میان لب‌هایم خارج می‌شود. در اینگونه وقت‌ها، نود و نه درصدشان ابتدا جا می‌خورند، سپس به تریج قبایشان بر می‌خورد، اخم می‌کنند و تشر می‌زنند: «دیوانه!» بعدش ترکم می‌کنند. من می‌مانم و یک گوشه‌ی خالی و زمزمه‌ای که می‌پیچد:

و بالأخره آرامش ...رامش... امش... مش... ـِش... ش‌ش‌ش‌شـــ...

از حق نگذریم، این انسان‌ها هر چقدر هم ور بزنند، دیوانه بودنم را راست می‌گویند! من دیوانه‌ام. دیوانه‌ی آرامش. هر آنچه که مرا به آرامش برساند را می‌پرستم. هر آنچه که باعث ترک خوردن شیشه‌ی نازک آرامشم شود را به درک می‌فرستم‌. اصلاً من می‌میرم برای آن لحظه از نیمه شب که در خیابان‌ها پرنده پر نمی‌زند، تمام انسان‌ها خوابند، من قدم می‌زنم و می‌زنم و می‌زنم تا جایی که به بن‌بستی برسم و کسی هم نیست که اعصابم را خط خطی کند. من بیزارم از آن لحظه از صبح که خیابان پُر می‌شود از آن موجودات و آلودگی‌های صوتی‌شان.

گاهی به این می‌اندیشم که شاید در زندگی پیشینم یک خفاش بوده‌ام! چرا که روزها در پستوی خانه پناه می‌گیرم و شب‌ها اعلام وجود می‌کنم. من حتی موسیقی‌هایی که گوش می‌دهم نیز بی‌کلام هستند! دلم می‌خواهد به آواز بی‌کلام سازها گوش فرا دهم و خودم حدس بزنم که نوازنده چه می‌خواهد بگوید، نه اینکه آن وسط، یک آدم، مُشتی چرت و پرتِ از بر شده را مثل طوطی برایم تکرار کند! من درد و دلِ ناگفته‌ی مستور در میان کلاویه‌های پیانو و تارهای سنتور را بهتر درک می‌کنم تا آن چند بیتِ بی‌قافیه‌ی داخل موسیقی‌های باکلام که پا می‌گذارند روی گلوی آرامش نمادینم.

به درک که از کوهِ زندگی آویزانم و پاهایم تا زمینِ خلأ، یک متر بیشتر فاصله ندارد! من به این ریسمان پوسیده‌ی آرامشی که دو دستی آن را چسبیده‌ام، دلخوشم و راضی. دست از سرم بردارید. اینقدر زیر گوشم ور نزنید. بروید. بروید.

مخالفت علمای اهل سنت با ابن تیمیه(7)؛ خدا ابن تیمیه را خوار، گمراه، کور و کر گردانیده است
بازدید : 98
سه شنبه 22 ارديبهشت 1399 زمان : 21:30

بازدید : 88
سه شنبه 22 ارديبهشت 1399 زمان : 21:30

خواهرم گفت: تمام انسان‌ها خاکستری هستن.

من گفتم: درسته. بعضی‌ها خاکستری پُررنگ و بعضی‌ها خاکستری کم‌رنگ. مثلاً یه قاتل، خاکستری پررنگه.

خواهرم جواب داد: از دید تو خاکستری پررنگه. تو که از گذشته‌ی اون قاتل خبر نداری! تو هیچ وقت جای اون نبودی؛ پس نمی‌تونی قضاوت کنی و حکم کنی که اون خاکستری پررنگه. مثلاً همین قاتل، از دید مادرش، شاید خاکستری خیلی کم‌رنگ باشه. پس همه‌ی انسان‌ها خاکستری‌اند. نه پررنگ. نه کم‌رنگ.

راست می‌گفت. 

حالا نه که بگم حق با قاتله. یا شاید خود شما با چهره‌ای حق به جانب بگی: اصلاً گذشته‌اش پر از گند و کثافت بوده که بوده! دلیل نمی‌شه جون یک نفر رو بگیره.

اما حاضرم قسم بخورم، خود شمایی که داری این حرف رو می‌زنی، شاید خبر نداشته باشی، اما تو هم یه قاتلی. امروز صبح که برگشتی به مادرت دروغ گفتی، در واقع اعتماد اون رو کشتی. وقتی می‌ری دوشِ حموم رو باز می‌ذاری و کنسرت برگزار می‌کنی یا به دعوای دیروزت با دوست دختر/ دوست پسرت فکر می‌کنی و در واقع هر کاری می‌کنی به جز حموم کردن؛ توی یه نقطه از جهان یه انسان دیگه رو به خاطر قحطی آب کشتی. وقتی زورت میاد توی خیابون دو قدم راه تا سطل زباله بری و آشغال‌های پلاستیکی رو پرت می‌کنی توی کوچه، یه حیوون بدبختی که فکر می‌کنه اون زباله خوردنی هستش رو کشتی. خاکی که هزار سال طول می‌کشه یه سانتی‌مترش تشکیل بشه رو کشتی. گیاهی که قرار بود رشد بکنه و به بقای تو کمک کنه(با تولید میوه، دارو، الیاف، اکسیژن) رو کشتی. 

تو یه قاتلی. اونم یه قاتله. منم یه قاتلم. منتهی قتل اون توی قانون مجازات داره. قتل من و تو نداره. اون طناب دار می‌ره دور گردنش. ولی من و تو توی خیابون، خوش و خندان، ول می‌چرخیم. در حالی که قتل من و تو شاید به مراتب فجیع‌تر و وحشتناک‌تر از قتل اون باشه.

خیلی جالب و مزخرفیم ما انسان‌ها. قضاوت می‌کنیم در حالی که قاضی نیستیم. حکم می‌دیم در حالی که حاکم نیستیم. 

پس تو حق قضاوت نداری. حق نداری خودت رو خاکستری کم‌رنگ بدونی و اون قاتل رو خاکستری پررنگ.

همه‌ی انسان‌ها خاکستری‌ان. نه پررنگ. نه کم‌رنگ.

اگه همه‌امون بتونیم به این درک برسیم، دیگه دلیلی برای دعوا و مشاجره و کینه به دل گرفتن وجود نداره.

+چرا پیاز؟ بعدها توی قسمت دوم توضیح می‌دم.

+گوش بدیم. 

[موسیقی بی‌کلام Spiral از آلبوم Moving on اثر Greg Maroney]

سرویس نوع دوستی به اپلیکیشن اسنپ افزایش می شود
برچسب ها
بازدید : 69
دوشنبه 14 ارديبهشت 1399 زمان : 11:23

آدمیزاد فقط می‌خواست یه روز بیشتر زندگی کنه.
بعد از اون بود که اولین دروغ گفته شد. اولین کلاه برداشته شد. اولین حق خورده شد. اولین سکه تولید شد و اولین جنایت انجام شد.

+یکم گوش بدیم؟

[موسیقی بیکلام The night story teller اثر مهرزاد خواجه امیری]

پاورپوینت تکنوفوبیا یا فناوری هراسی چیست.
بازدید : 127
جمعه 11 ارديبهشت 1399 زمان : 16:22

یوگی عزیزم،

دوست خیالی من،

سلام.

مقدمه چینی نمی‌کنم. مستقیم می‌روم سر اصل مطلب. یعنی همان چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم برایت نامه‌ای بنویسم و نظرت را بپرسم.

امروز سگ همسایه‌مان که احتمالاً برای نگهبانی از خانه‌ی ویلایی صاحبش در حیاط پرسه می‌زد، پارس کرد. آن هم نه یکی دو بار؛ بلکه چندین بار. صاحبِ بی‌اعصاب‌ش هم سرش را از پنجره بیرون کرد و داد زد: «اَه! خفه شو دیگه!» و سگ بلافاصله خفه شد. دوست داشتم همان لحظه من نیز سرم را از پنجره بیرون کنم و رو به آن مردک داد بزنم:«تویی که مثلاً اشرف مخلوقاتی، شعورت نمی‌رسه چه زمان‌هایی باید خفه بشی! اونوقت از یه حیوون این انتظار رو داری و سرش داد می‌کشی؟» اما نگفتم. چون آرامش خودم مهم‌تر بود. چون حتی منی که دارم این شعارها را نطق می‌کنم، لحظه‌ای از پارس کردن‌های سگ کلافه شده بودم و دوست داشتم بگویم دهانش را ببندد. چون من خودخواه هستم؛ مثل تمام انسان‌های دیگر.
یوگی عزیزم؛
نمی‌دانم تو نیز یک انسان هستی یا نه؛ اما امیدوارم که نباشی. حتی شده یک ذرهٔ غبار باشی اما انسان نباشی. چون انسان‌ها جنبهٔ محبت دیدن را ندارند. تا یکم به آن‌ها لطف کنی، به آن عادت می‌کنند و پس از مدتی فکر می‌کنند اینکه تو در حقشان خوبی می‌کنی، وظیفهٔ توست. و اگر به این وظیفه عمل نکنی، یک نکبت بی‌خاصیت چشم سفید هستی! مثل همین سگ که ذاتاً به انسان‌ها وفادار است و با تمام وجود، مطیعِ صاحبش. اصلا برای همین بود که دیگر پارس نکرد و خفه شد و غریزهٔ خودش را به خاطر صاحبش سرکوب کرد. فکر می‌کنم تقصیر همین سگ‌هاست که به ما رو داده‌اند. خنده دار است. اینکه به یک سگ بگویی پارس نکن، مثل این است که به انسان بگویی عطسه نکن. همینقدر احمقانه! دوست داشتم بدانم که اگر به جای آن سگ، یک گرگ گرسنه زوزه می‌کشید، باز هم آن همسایه جرأتش را داشت که صدای نکره‌اش را بلند کند و داد بزند که «خفه شو»؟!

کبد با این علائم، در خطر است!
بازدید : 186
سه شنبه 8 ارديبهشت 1399 زمان : 22:22

اگر با فردی که یک نقطهٔ تحول در گذشتهٔ خویش داشته است، رو به رو شوید، احتمالاً از او می‌پرسید «چه چیزی باعث شد اینگونه متحول شوی؟» او هم پاسخ می‌دهد «فلان شخص را الگوی خود قرار دادم/ فلان سخن از فلانی، مرا به خود آورد/ این اتفاق و آن اتفاق برایم افتاد و آغاز تحول من رقم خورد/...»

اما پشت تحول ناگهانی دخترک داستان ما به هیچ وجه خبری از چنین داستان‌هایی نبود! تحولی که در سال هشتم و در یک شب زمستانی رقم خورد. آن شبی که فردایش امتحان ریاضی داشت، آن هم با همان معلمی‌که سال قبل در یکی از امتحان‌هایش، نمره‌ی درخشانِ چهارده را کسب کرده بود! خلاصه که یک امتحان بود مثل امتحان‌‌های مزخرف دیگر. از آن‌هایی که نمره‌اش قرار بود در دفتر نمره‌ی معلم خاک بخورد چون نه میان‌ترم بود و نه پایان‌ترم. فقط یک امتحان ۲۰ نمره‌ای ساده از مطالبی که تا کنون آموزش داده شده بود.

دخترک یکهو و بی‌مقدمه تصمیم گرفت درس بخواند. یعنی عشقش کشید که درس بخواند! زوری بالای سرش و قصد یا غرضی پشت تصمیمش نبود. اصلاً برنامه‌ریزی هم نکرد. فقط رفت و کتاب کار ریاضی‌اش _که مادرش آن را ابتدای سال خریده بود اما آنقدر بلااستفاده مانده بود که بوی کاغذ نو می‌داد!_ را برداشت. پشت میزش نشست و چراغ مطالعه را روشن کرد. باز کردن کتاب، مصادف شد با غرق شدنش در دنیای ریاضی. فرمول‌ها را با همان شوق می‌خوانْد که ارباب دزد‌ها¹ را. که ماجراهای نارنیا² را. انگار ریاضی یک شخص بود که نشسته بود رو به رویش و با او گپ می‌زد! چون اگر آن شب، کسی در اتاق دخترک حضور داشت، می‌دید که گاهی مسئله‌ای را با جدیت می‌خوانَد و گاهی ریز می‌خندد؛ گاهی افکارش را بلند می‌گوید و حتی گاهی جا می‌خورد!

از سوی دیگر، زمانی که دخترک سخت مشغول خواندن بود، متوجه نبود که خانواده‌اش هر از گاهی طوری با تعجب به اتاق سرک می‌کشیدند که انگار شاهد سقوط شهاب سنگی هستند که هر صد سال یکبار رخ می‌دهد! البته فرق چندانی هم بینشان وجود نداشت. همین «سقوط شهاب سنگ» و «ساعات متوالی درس خواندن دخترک» را می‌گویم. هر دو از آن اتفاق‌های نادر بودند و باورناپذیر!

روزها از پی هم گذشتند. امتحان با موفقیت، پشت سر گذاشته شد تا این که روز اعلام نمرات فرا رسید. معلم مثل همیشه وارد کلاس شد. دانش‌آموزان برپا دادند؛ سپس نشستند و شروع کردند به پچ پچ کردن:«فکر کنم امروز برگه‌ها رو تصحیح کرده باشه.» «به نظر عصبانی میاد. غلط نکنم امتحان رو گند زدیم!»

ضربه‌ی محکم و ناگهانی دست معلم بر روی میز فلزی _که صدای گوش‌آزاری هم داشت_ جهت ساکت کردن دانش‌آموزان بود که همان هم شد. همه دهانشان را بستند و منتظر ماندند. معلم برگه‌ها را از پوشه خارج کرد. شروع کرد به اعلام نمرات. با صدایی رسا، نمره‌ی هر دانش‌آموزی را که اعلام می‌کرد، باید بر می‌خاست تا برگه‌اش را تحویل بگیرد. دخترک از شدت هیجان رو به موت بود! بالاخره نام او نیز خوانده شد. معلم ابتدا از پس عینک طبی‌اش، نگاهی زیر چشمی‌به او انداخت و سپس نمره را اعلام کرد:«بیست»! چشمان همه از حدقه درآمد به جز دخترک که مثل فنر از جایش کنده شد و به مثابهٔ خرِ تیتاپ دیده، دوید و برگه‌اش را گرفت. دقایقی بعد، زمانی که متوجه شد او تنها نمره‌ی بیست کلاس را کسب کرده است، دیگر سر از پا نمی‌شناخت. چیز کمی‌نبود! تنها نمره‌ی کامل، آن هم میان آن همه دانش‌آموز پر ادعا و متکبر، متعلق به دخترکی بود که همه او را تنبل می‌شناختند یا اکثرا حتی او را نمی‌شناختند!

آن زمان، این موفقیت کوچک را همه به حساب تقلب و خوش شانسی گذاشتند اما دیگر ورق برگشته بود. مزه‌ی حس خوبِ پس از درس خواندن، زیر دندانش رفته بود و همین باعث شد که دخترکِ تنبلِ درس نخوانِ سال هفتم، تبدیل شود به دخترکِ زرنگِ درس خوانِ سال‌های بعدش. پس از آن، بیست و نوزده بود که پشت سر هم ردیف می‌کرد و دیگران فهمیده بودند که این نمی‌تواند ربطی به شانس یا تقلب داشته باشد.

سال نهم، با معدل بیست از آنجا فارغ‌التحصیل شد.

.

.

.

(ادامه دارد)

1- نام یک کتاب دو جلدی کودک و نوجوان است که هدیه‌‌ای از سوی دایی عزیزش بود. آن زمان‌ها عاشق آن کتاب بود.

2-مجموعه چند جلدی جذابی که کمتر نوجوانی وجود دارد که آن را نخوانده باشد!

+وقتی آخرین پست این داستان رو گذاشتم، قراره چند تا نتیجه‌گیری بکنم. اگر حوصله‌ی خوندن این خط‌های طولانی رو ندارید، بعداً که پست آخر رو گذاشتم، فقط همون رو مطالعه کنید.

دانلود آهنگ جدید مسیح و آرش به نام دست به یکی
بازدید : 57
سه شنبه 8 ارديبهشت 1399 زمان : 22:22

می‌دانم کلیشه شده است؛ اینکه تا یکم سنشان می‌رود بالا و کاسهٔ صبرشان لبریز می‌شود، می‌آیند و می‌نویسند کاش دوباره به دوران کودکی بازگردیم.

اعداد داخل شناسنامه‌ام نشان می‌دهد سنم خیلی هم بالا نیست. اما کاسه‌ی صبرم...اِی! بگی نگی لبریز شده است.

دلم می‌خواهد برگردم به آن زمانی که کودکانه فکر می‌کردم. همان دورانی که به قدری کوچک بودم که خیال می‌کردم همه‌ی انسان‌ها مؤنث هستند و وقتی از دست شوخی‌های عمویم عاصی می‌شدم، چشم غره می‌رفتم و می‌گفتم: «دختر بدی شدی‌ها، عمو!»

داستان یک تحول (۲)
بازدید : 59
سه شنبه 8 ارديبهشت 1399 زمان : 22:22

شرح حال

جمعه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۹، ۰۲:۲۰ ب.ظ

در مقابل تمایلاتم برای بیهوده گذراندن وقت،ضعیف و بی اراده ام.مثل احمق‌ها هم فکر می‌کنم که باید یک اتفاق خیلی خاصی بیافتد که به من قدرتی ماورایی بدهد تا بتوانم این تمایل به بیهودگی را مهار کنم.جوری انتظار آن اتفاق رهایی بخش را می‌کشم که انگار قرار است هزار سال زنده بمانم!

موجودی که همیشه برای نجات منتظر یک ناجی بیرونی است!خودش را یک صندوقچه‌ی پر از گنج قفل شده می‌داند که فقط کافی است ناجی،کلیدی درون آن بیاندازد و بازش کند و او ناگهان شروع کند به درخشش!

ناجی‌‌‌ای در کار نیست!صندوقچه‌ی گنجی هم در کار نیست!اصلا درخشیدن چه معنایی دارد؟مثلا چطور می‌شود که یک نفر احساس درخشنده بودن می‌کند؟

هر چند وقت یکبار هم شروع می‌کنم به تحقیر کردن خودم.همین حرفایی که الان گفتم را با کلمات دیگری به خودم می‌زنم.بعد از این خودتحقیری،احساس رضایت می‌کنم و با خودم می‌گویم که باز دمم گرم که با خودم روراستم و حقیقت خودم را اعتراف می‌کنم.بلافاصله بعد از این هندوانه زیر بغل خود گذاشتن،همان سبک زندگی ابلهانه‌ی قبلی را شروع می‌کنم.

انگار فقط همین که خودم را خوار و خفیف کنم به حدی راضی و خوشحالم می‌کند که دلیلی برای یک اقدام عملی برای تغییر نمی‌بینم!

به نقل از وبلاگ آقای تشکیل.

این قسمت از متن رو حس کردم خودم نوشتم.

+اول برید یه جای خلوتی که دست کسی به شما نمی‌رسه. بعدش این رو پلی کنید، چشماتون رو ببندید و بال‌هاتون رو باز کنید...

داستان یک تحول (۲)

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 11
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 11
  • بازدید کننده دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 17
  • بازدید ماه : 266
  • بازدید سال : 1122
  • بازدید کلی : 2545
  • کدهای اختصاصی